من این روزا یه حال دیگه ای دارم
همیشه هیچ وقت این طور نبودم
همیشه نیمه ی خالی رو می دیدم
به فکر نیمه های پر نبودم
همیشه فکر می کردم زمین پسته
خدارو سوی قبله میشه پیدا کرد
همین دیروز سمت این حوالی بود
یکی در زد خدا رفتو درو وا کرد
من این روزا یه حال دیگه ای دارم
جهان من لباس تازه می پوشه
من و تو دیگه تنها نیستیم
چون که خدا با ما نشسته چای می نوشه
ملخ افتاده توی خرمن گندم
منم مثله همه از کار بی کارم
به جای داس شونه تو دستامه
فقط به فکر گندم زار موهاتم
اگه بارون به شیشه مشت می کوبه
بیا اینجا بشین کنار این کرسی
خدا با دست من دستاتو می گیره
تو از چشم خدا حالمو می پرسی
نه این که بی خیال مزرعه باشم
دیگه از باد پاییزی نمی ترسم
نگو این اسیاب از پایه ویرون شد
خدا با ماست از چیزی نمی ترسم...
باور نکن تنهاییت را من در تو پنهانم تو در من
از من به من نزدیک تر تو از تو به تو نزدیک تر من
باور نکن تنهاییت را تا یک دل و یک درد داری
تا در عبور از کوچه ی عشق بر دوش هم سر می گذاریم
دل تاب تنها یی ند ا ر د باور نکن تنهاییت را
هر جای این دنیا که باشی من با تو ا م تنهای تنها
من با توام هر جا که هستی حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه ی روز با هم در این عالم نباشیم
این خانه را بگذار و بگذر با من بیا تا کعبه ی دل
باور نکن تنهاییت را من با توام منزل به منزل
زندگی زیباست اگر
این مردم،دانه های دلشان پیدابود.
درمیان تاریکی،ریشه ها را میدیدند.
مثل سهراب،برای بته ی نورس مرگ،آب را معنی میکردند
غم ها را گل میکردندوپلی می زدند از خودتا صخره دوست
خوابهاشان سبک،ابرنیایش هاشان بلند،تا تراویدن راز ازلی
چه زیباست آنوقت بوته ی زیست
برکنیم ریشه بی شوری ودراریم مرداب را به تپش
بدویم تاته بودن.
چون جویبار، آیینه روان باشیم
باهم از پیچ و خم سبز گیاه،تا ته پنجره بالا برویم
وببینیم خدا،پشت این پنجره هاست
لای این شب بوها،پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب،روی قانون گیاه..
برویم و برویم وبیکرانی رازمزمه کنیم.
وبدانیم که خدا در همین نزدیکی هاست..
وچه زیباست آنوقت
لمس شب،سایه روشن ها،ساقه ی سبز وجود،فرصت سبز حیات
همه ما خودمان را چنین متقاعد می کنیم که زندگی بهتری خواهیم داشت اگر:
شغلمان را تغییر دهیم
مهاجرت کنیم
با افراد تازه ای آشنا شویم
ازدواج کنیم
فکر میکنیم، زندگی بهتر خواهد شد اگر:
مطالعه این مطلب را به شما کاربر عزیز در ادامه مطلب توصیه میکنم....
ادامه مطلب ...طلب باران چرا!طلب عشق کنیم که امروزدل انسانها تشنه تر از زمین است..خدایا اندکی عشق ببار
بهار را دیدمو از او پرسیدم:
چرا شما فصل ها می آیید و می روید
گفت:مگرماو دنیارا نمی شناسی؟ما همه می رویم
گفتم:پس که می ماند و چه؟وچرا؟
گفت:تنها عشق می ماند و آفریدگارش.اما برای چه نمی دانم.
اما گمان دارم برای آن می ماند که تو برایش تامرز فنا می روی...
این روزها همه چیز درحال جوشش است،دل من هم می جوشد.
باورکن نگاهم سخت دلتنگ خنده های توست...